"تلخند"

 سرگذشت لیوان یک  بار مصرف

هنگامیکه بعد از مدتها انتظار و جابه جایی از انبارها، بالاخره فردی مرا از مغازه خرید از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. زیرا فکر می کردم که برای بنده لیوان هم فرصتی مهیا شده تا به همشهریانم خدمتی هر چند کوچک ارائه دهم. در میان شادمانی یک لحظه به خاطرم رسید که آیا قرار است از من در مراسم شادی استفاده شود یا غم؟ راستش را بخواهید دلم می خواست که در مراسم شادی از من استفاده شود.کم کم از سرو صدای اطرافیان متوجه شدم که خوشبختانه در مراسم شادی در خدمت خواهم بود.

بی صبرانه منتظر لحظه ی خدمت رسانی بودم  که دیری نپایید آنهم محقق شد. من به همراه جمع دیگری از همکارانم در صف خدمت رسانی قرار گرفتیم. در اینجا البته کمی بد شانسی نصیبم شد زیرا من در ته صف قرار گرفته بودم و تعدادی لیوان بر سر من سوار گردیده بود. با این همه علیرغم سنگینی آن همه لیوان بر دوش خود همچنان خوشحال بودم که آرزوی دیرینه ام در حال تحقق است. سرانجام نوبت به من رسید و لحظه ای که قطرات سرد وشیرین شربت درون من ریخته شد آنقدر خوشحال بودم که در یک لحظه با فشار دست میزبان نزدیک بود از آن همه شادی چاک بردارم.خیلی ترسیده بودم چون در آن صورت علاوه بر اینکه فرصت خدمت رسانی از من سلب می شد به واسطه خیس کردن لباس گیرنده، مورد بغض هم قرار می گرفتم و به گوشه ای پرت می شدم که خوشبختانه به خیر گذشت  و مرا به دست صاحب یک دستگاه خورو که به همین منظور توقف کرده بود و به نظر خیلی با کلاس می رسید تعارف نمودند. قرار گرفتن در دست این فرد ظاهراً با کلاس به شادیهایم افزود زیرا فکر می کردم که مالک خودرو بعد از نوش جان شربت درون من، مرا در جایی در اتومبیل خود نگهداری می کند تا سر انجام در منزل در سطل زباله قرار دهد.

همچنان در افکار خود غرق بودم و به منزل او می اندیشیدم و از اینکه می توانستم افتخار حضور در منزل وی را به دست آورم خوشحالیم دوچندان گردیده بودکه ناگهان مانند صاعقه از شیشه اتومبیل به روی آسفالت خیابان پرت گردیدم. لحظاتی از هوش رفتم و به محض اینکه به هوش آمدم صدای خرد شدن استخوانهایم را در زیر چرخ اتومبیلها حس کردم. در دقایقی که هنوز نیمه جانی داشتم نگاهی به اطراف نمودم دیدم تعداد زیادی از همکارانم به سرنوشت من دچار گردیده اند و بقایای آنها آسفالت خیابان را به فضای بسیار نامطلوب و نازیبا تبدیل نموده وکسی هم به فکر ما نیست.

بعد از مدت زمانی که دیگر استخوانهای ما پودر شده بود کارگران زحمتکش شهرداری از راه رسیدند و بقایای من و همکارانم را با  زحمت زیاد جمع آوری و در سطل زباله ریختند.پس از آرامش در آرامگاه ابدی آرزوی من این بود که دیگر هیچوقت لیوان متولد نشوم تا عاملی برای کثیف کردن شهرم نباشم.